من در بیشه زار

I cry in the woods

من در بیشه زار

I cry in the woods

نا به هنجار

اون روز یکی از بچه ها داشت قصه پسر عمه اش  رو می گفت که بین شش تا دختر بار اومده بود و کاملا بدتربیت شده. حالا دیگه نمی دونم چه بلایی اومده بود سرش ولی ازبچگی رزل و پدر سوخته بوده و عین علیمردان خان بزرگ شده بود. درس نخونده بوده کار نمی کرده دانشگاه نرفته به خاطر فرارهای پی در پی از سربازی بارها زندان می ره پدرشو تهدید به کشتن می کنه. اخرشم تصمیم می گیره قاچاقی بره بلغارستان و میفته تو اب و تیر می خوره ظاهرا و می میره. 

البته مفقودالاثره الان. 

 

وای من خیلی وقتا فکر می کنم خودم هم نابهنجارم. بچه ای که درست تربیت نمیشه گناه داره. تا اخر عمرش می کشه. پدر ومادر شدن خیلی هم سخته و هم مسولیت داره . درخت کج که بره بالا هیچوقت راست نمیشه .  

 

نمی فهمم خدا چرا می خواد ادما رو زیاد کنه. این اصلا برام قابل فهم نیست.(البته اگه پای خدا رو ازسیستم بذاری کنار مساله حله)  مازول می گه زادوولد مال زمان قدیم بوده که ادما روابط اجتماعی نمی دونستند!!! ولی الان دیگه می دونن و بچه دار نمی شن. ولی اینا همش حرفه. منم خودمم دوست دارم بچه داشته باشم. همش خودخواهی نیست. شاید اگه فکر کنی که می تونی یه ادم خوبی به وجود بیاری که کمی دنیا رو بهتر کنه اونموقع داری به بشریت خدمت می کنی. منتها اینو از اول باید تو اون مخش بکنی که پس فردا به نابهنجاری و بدبختی دنیا اضافه نکنه.  

 

پ.ن این دویستمین پستیه که من راجع به این قضیه می نویسم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد