من این پست قبلی رو در اوج ناراحتی نوشتم. ولی الان صبح شده و افتاب وسط اسمون رسیده تخم مرغها دارن رو اجاق اب پز می شن و من خوشحالم. من سه تا کار مهم برای رفع ناراحتی انجام دادم .
دیوارم رو از اون دوست مهربون پنهان کردم و اونم یه عالمه با دوست ابلهمون روی دیوار خودش کری خوندن ولی من جوابشونو ندادم و کظم غیط کردم تا اینکه اثرش رفت.
دوم اینکه زنگ زدم به اون دوست مهربون و تلفنی خیلی خوب صحبت کردیم و کدورتها رفع شد و یکی ازدوستای خودمم مهمونی دعوت کردم که امروز میاد دنبالمون و جو بهتر می شه.
ثالثا دیشب به جای رستوران رفتن با دوستای پولدار نق نقو با لیلا تو این هوای عالی رفتیم پیاده روی تا والمارت و در انتهای روز حالم خیلی خوب بود.
شعارهفته : مقاومت و خویشتن داری تا پیروزی
خوبی تو؟ چرا انقدر آشفته می نویسی؟
بابا ونوس جون اینا داستانهای بیشه زاره. باید هیجان برانگیز باشه. دشمنی وجود نداره هه هه هه. باید سعی کنی خیال کنی. من می خوام اخرش هنرپیشه دراما بشم. بذاز این درس کوفتی تموم بشه.