من دیگه پشت دستمو داغ کنم با ایرانیا برم قهوه. دو تا میز ایرانی نشسته هرکی یه چیزی می گه. کلا اصلا با ایرانیا نباید فهالیتهای خیلی صمیمانه داشته باشی. معلوم نیست تو مغزشون چیه. ازدور همه عاشقتن. از نزدیک نه. بعدشم مشکل دیگه صمیمی شدن با اینا اینه که هرکاری می کنی باید باهاشون سهیم باشی میزنن همه برنامه های زندگیتو خراب می کنن. من واقعا درمورد بعضی هاشون عاجز می شم. محض رضای خدا یک کلمه حرف مشترک نداریم. به جز حرفای پیش پا افتاده. تو مهمونیم هیچی. دوستمم نیست. اه اه اه.
می خوام عاشق بمونم عشقم پیشم نیست....
کلا امروز از صبح که عکسهای برفزارو دیدم حالم گرفته است. بعدشم یاد مامان بابام افتادم. فردام می تینگ دارم هیچکاری نکردم.
فردا تلفن جواب نمی دم. به من چه که کی می خواد پروژکتور بگیره. ابله ترسو. آخه اگه دروغی نگی پرزنتیشن دارم که نمی دن. قول میده بعد نمی دونه چیکارکنه. یکی نیسن بگه اگه تو واسه کارات به من نیاز داری قدرمنو بدون و به زندگی خصوصی من کارنگیر. خودمون به قدر کافی ناراحتی داریم.