یه باشگاه ورزشی هست نزدیک خونمه. یعنی تو حاشیه خیابونه دانشگاه. یکربع پیاده روی داره. دیشب رفتم. واااای خیلی خوب بود. من واسه خودم تاپ شلوارک پوشیده بود راحت. عین نایت کلاب بزرگسالان همه کانادایی بودن. ولی همه اکثرا میانسال. کلاس ماسل اسکالپ رفتم البته نیم ساعت وایستادم. پربود به نسبت. بعدش رفتم پایین که تو ترک بدوم. اقاما گفتیم عین زمان ایران ده دقیقه رو راحت می دوم بقیشم افتان و خیزان می ریم حالا. دودقیقه که گذشت سوختم تموم شد. به فلاکت افتاده بودم. از اون طرف مقابل یه پسرکاناداییه می دوید من بهش نگاه نمی کردم. بعد هی بهم می رسیدیم. بعد سروصدای پگی میومد تو گوشم به خودم گفتم آی کانتکت آی کانتکت.... بعدش تو اون نقطه ای که قرار بود از هم رد شیم به زور بهش نگاه کردم. زل زده بود به من. اون اخرین دور من بود. دویدم بطری ابمو ورداشتم فرار کردم. بعدا تو اینه دیدم کل قفسه سینم سرخه. انگار تمام خون بدنم می خواستند اکسیژن برسونن به ششها.