احساس می کنم بی نهایت مساله متفاوت تو دنیا وجود داره که باید بهش فکر کنم. دارم دیوونه می شم. امروز رفتم با مهسا قهوه بخورم یه ذره راهنماییم کنه. اون خودش کامپیوتره رشتش و برای خودش مستقل پروژه می گیره و کار می کنه یه کار نیمه وقتم داره با عرضه هم هست. خدایا هرکی به من یه چیزی می گه یکی می گه ول کن برو بیرون کار کن یکی می گه نه وایسا دانشگاه کارای متفرقه بگیر اون یکی می گه وایسا با استادت. خودمم نمی دونم به جز اینا هزار تا چیز دیگه هست. بعد حالا فکر کن گفتم محیط تیم هورتونز ارومه می ریم اونجا با هم صحبت می کنیم ارامبخشه. اقا هرچی ایرانی بود ریخته بود. هرکدومم میان کلی مزه می ریزن و به قیافت نظر می دن. ادم نمی دونه چیکارکنه. بعضیهاشونم که امارتو دارن درمیارن در نتیجه خیلی بهتره صحبت نکنی. ازونور یه زوجی از دوستامون اومدن قهوه گفتن چهار نفری بشینیم سر یه میز! من می خواستم با مهسا تنها باشم دیگه رودربایستی کردیم نشستیم. شوهره گیر داد که من می شینم کنار خانومم. اقا جان نشین کنار خانومت بشین روبروش. حالا فکر کن میزای به این تنگی پسره تو صورت من بود. عذاب بیشتر. خانومشم راحت نبود. خداروشکر امروز من یقه لباسم کاملا بسته بود فقط خیلی کوتاه بود که با لگینگ کوتاه پوشیده بودم و از زیر میز چیزی معلوم نمی شد. خانومشم نازوخوشگله. ولی من اینجا با خودم می گفتم خدایا من می خواستم با مهسا تنها باشم حالا افتادم با شوهر این. حالا یه وقتی رستورانه میزاش خیلی بزرگه صندلیها هم به هم چسبیده اره همه جفت جفت می شینن کنار همدیگه.
خلاصه مهسا قهوشو گرفت اومد من که قشنگ با زاویه ۶۰ درجه نشسته بودم با خانومش صحبت می کردم. دیگه بعدش اصلا پامو گذاشتم رو لبه صندلی مهسا به موازات میز تقریبا نشسته بودم. حرفای خودمو میزدم. اخه دیدم نمیشه. دیه این بیچاره ها هم با ما هم صحبتی و همدردی کردند. بعدا داشتیم میومدیم دیدیم زن یکی از پسرا با یکی از اقاها که مجرده نشستن روبرو هم صحبت می کنن البته اونم شوهره کنار دستش بود ولی دیروز شوهرشم نبود!! ما فکر کردیم این پسره داره اصلا با یکی دیت می کنه چون خیلی تو صورت هم نگاه می کردند. بعد خودمون توجیه کردیم که لابد نسبتی دارن و ازونجا در رفتیم.