امروز داشتم فکر می کردم تو این چهار سال اخیری که بالاخره کم کم فهمیدم دنیا دست کیه خیلی تلاش کردم شخصیتم رو بهبود بدم. مسلما محسوس نیست. بیشترین ازار رو ادم از دست خودش می کشه در نتیجه وقتی تصمیم می گیری حس و وجدانت رو تقویت کنی این خودت هستی که از صدمات بیشتر در امان می مونی. یک مساله دیگه هم این بوده که امروز داشتم فکر می کردم به نسبت هرچقدر پخته تر می شی بیشتر ناچار می شی با ادمهای ناجور سروکله بزنی. دوستم از ایران زنگ زده بود اینقدر غرزدم براش که اینجا اون دوستیهای ناب نیست اون باغهای سرسبز اون نسیمهای خنک اون خاطره ها میان تو ذهنم قلبم بهم فشرده می شه. می گیم اومدیم خارج اینجا هم درخت و سبزه هست. ولی ادماش اونا نیستن. در حقیقت حق انتخابم ازم گرفته شده. دلم می خواد اینجا این بیشه زار این سرزمین رو خونه خودم بدونم. جایی که زمستونش استخوانسوز بود و بهارش کوتاه. من هجرت کردم از اون دورها از خاورمیانه با دخترهای سیاه چشم اومدم اینجا با چهره متفاوت نه بلکه بسیاری از اداب متفاوت سختی کشیدم. تابستون تفریحمون این بود که بریم مزرعه با اهالی همین سرزمین. درحقیقت خوشیهای ناب من همینها بوده. و با خودم فکر می کنم مهمترین دلیل غم برای من گسستن از اونهایی بوده که سالهای دوردور باسختی با مصیبت با انگیزهای مشابه به اینجا هجرت کردند ایمان رو به این سرزمین اوردند اخلاص و خوبی رو گسترش دادند و فرهنگ خاشعانه و اصیلشون رو به عنوان با ارزشترین دارایی این کشور پایه نهادند. و من ناراحتم چون اتصال به ادمهای گریخته از سرزمین مادری ام مرا از تمام ارامشی که می تونستم از اینجا از این سرزمین به دست بیارم جدا کرده....