پست قبلی اگه پاک نشه هدفش اینه که هروقت می خونمش به خودم بیام و مستقل باشم از همه چیز. یه کم تن خشن داره و اغراق. ولی اقلا هربار می خونمش جدی می شم. 
فکر کنم یا دامپ شدم یا هرچی. اورانوس یه ایمیل زده بود که نمیشه صبح تا شب به اعمال بقیه فکر کرد. خوب پس اینقدر دودره بازی دربیار که حالشونو بهم بزنی. من تا حالا این بار سومه که درگیر عشقهای مسخره دیگران شدم. نمی خوام منو وارد کنند. اولش یه اسم شسته رفته برای فعالیتهاشون پیدا می کنند که مثلا می خوایم کار اینتلکچوال بکنیم. آخرش به کجا ختم میشه که یه مشت دختر پسر مجرد با هم دوره دارند. اه اه. فیلم هم از وضعیت مستند به غیر مستند تبدیل می شه. حالا برین با همدیگه اینکارا رو بکنید. من تو بغل پسرا هم میرقصم هزارتا کار دیگه هم می کنم ولی دست کسی رو نمی کشم که بیا بریم لات بازی و اینقدر دیگه فاجعه نیستم. هرچند ممکنه منم به نظر اونا فاجعه بیام. پس بهتره ایراد نگیرم. آره من واقعا آدم فاجعه ای هستم فقط یه چیزو می دونم. خدا نیافریده اونی که بخواد با حیثیت من بازی بکنه.
ای تو روح اونی که ماروگول زد بریم مهندسی مخابرات. مامانم گفت شیمی یا مثلا معماری . بابا گفت معماری. شوهرخواهرم گفت عمرا بذارم برق بخونی. دایی مامانم گفت فقط دندانپزشکی. خودم اگه یه کم شانس و شعور داشتم یه مکانیکی حتی موسیقی حتی نمی دونم مهندسی قدرت. ای خدااااااااااااااااا. من خوشبختم ولی وقتی به منجلابی که توش گرفتارم فکر می کنم چنان آهی از نهادم بلند می شه.....
دیشب خونه زری خانوم (اسم مستعار) شب فیلم بودیم. برامون کشک بادمجون شیرازی پخته بود. من با افشین (همسر سابق) رفتم. افشین داستانها داره. جهانگردیه واسه خودش. کلی هم دوست دختر خارجکی داشته تا حالا. ولی کوله. دیگه اون بیچاره همه پسته های ایرانشو ورداشته بود آورده بود با یه شراب زیبا و یه پکیج آبجو. من خودمو بردم. درمجموع هیچکدوم نورمال نیستیم ولی همش بگو بخند می کنیم به اضافه اینکه زری خانوم خیلی با سلیقه است و یه زمانی پرزیدنت و وایس پرزیدنت انجمن ایرانیا بوده. همشون یکی لنگه خودمن. تو عوالم خودشون. کسی از کسی بدگویی نمی کنه. اگه می خوان با هم باشیم با هم باشیم اگه نمی خوان با هم باشیم نباشیم. ولی فعلا دوست موندیم. بزرگتریم مساله مشترک هممون به دست آوردن تجربه های جدیده. به اضافه اینکه ظاهرا اون پسره عدس پلوهاشو داده بود به زری خانوم. چون زری خانوم گفت ظرفتو پر از هوا برگردوندم! من گفتم چی؟ گفت هیچی هیچی! خیلی خنده دار بود. بعدشم یه جا اسممو شنیدم که داشت می گفت من به این دلیل دیر اومدم که ویو رفته بود خونه لباس عوض کنه!!! اینجا یه مسائلی هست که نمی تونه باز بشه. عینکم تو ماشین سعید بودهو .... من اسممو شنیدم شاکی شدم چون من با افشین رفته بودم مهمونی و لباس عوض کردن دیگه خدا بود!
فیلمش البته فیلمی نبود که من خوشم بیاد زیاد. head on یه فیلم ترکی بود.
این شلوارگرمه پامو می زنه می سوزونه. برم در بیارم. یارو تو ایران گفت نه این جنسش خوبه ولی همه پشم شیشه ها پای منو می سوزونه.
دیروز ناهار مهمون داشتم. یکی از بچه ها با ظرف ناهارش اومده بود. گذاشتمش تو یخچال بعد دیگه یادش رفت ببره. بهش تو فیس بوک پیغام دادم که فردا برات میارمش. گفتش نه باشه برای ناهار فردات. ازاین عدس پلوهای مهمونی درست کرده بود من عدس مدس دوست ندارم . حالا فکر کن! من عمرا نخوردم. امروز رفتم بهش دادم. گفتم خودم ناهار دارم. طفلکی واسه خودش غذا آورده بود. منم لب به غذاش نزدم تا حالا. هرچیم تعارف کرده. دیروزم هر چی غذای بدمزه من درست کرده بودم خوردن.
حالا منم نمی دونم چه مرگمه مرض جوع گرفتم. سیر نمی شم! ساندویچ خوردم. لازانیا خوردم. سه تا هم گز خوردم. صبح هم کیک خوردم. گفتم آه کشیده من از غذاش نخوردم. نمی دونم آخه خودش تو ماشین خورده بود ازش.
خدایا منو ببخش.
دیشب و پریشب استرس زیادی داشتم. پریشب ۵ صبح خوابیدم یا حالا یه کم زودتر. دیشب فیلم دیدم. بعد همش تو ذهنم این چندوقته این بود که استعمارشدم. بهم خیانت شده ازین چرت و پرتا. بعد اصولا که من قوه تخیلم هم خوبه. رفتم یواشکی یه نصفه کلونازپام خوردم ولی نمی دونم تاثیرداشت یانه. ولی امروز احساس کردم وضعیت جسمیم بهبود پیدا کرده نمی دونم به خاطر مولتی ویتامیناست که جدیدا شروع کردم یا کلونازپام.
حالا گفتم مولتی ویتامینو می خورم اون یکیو نمی خورم. ببینم جواب می ده. یه مقدارهم باحقایق برخوردکردم. می خواستم دوستای اراذلمو دامپ کنم. داشتم دیوانه می شدم. ولی آخرش یه ایمیل مودبانه و خیلی سنگین زدم که هروقت خواستید خبربدین تشریف بیارین خونه من خوشحال می شم. تعارف فقط. نه اصرار نه بی محلی. راحت شدم. راحت.
حالا باز برو یه هچل دیگه پیدا کن خودتو بنداز توش ویو