من دیروز برای یه مساله ای که مربوط به انجمن بود به کتی زنگ زدم و باهاش امروز قرار گذاشتم. این قضیه انجمن خیلی امسال دردسرزا شد. همه انتظارداشتن افراد جدید مثل قبل باشن ولی اینا نه روحیشو دارن نه زیاد می دونن چی به چیه. اینطوری شد که همه افتادن به جون هم. کلا من با این دونفرجدید زیادجال نمی کنم.
کتی رو این رفیق مافیایی با من آشنا کرده بود. واسه همین وقتی امروز به من زنگ نزد مخم سوت کشید و شروع کردم باهاش سوال جواب کردن که این چرا به من زنگ نزده. کلا حرف زدن منم درمجموع بی سروته و طرف اصلا نمی فهمه من چی می گم. همین اثنا کتی زنگ زد و من دست از سرش برداشتم و فهمیدم زیرآب زنی درکار نبوده. باورتون میشه اینجا اونجوریه؟ تازه این یک کار داوطبانه است. خلاصه رفتیم یک ساعتی گشتیم و یه مقدار با این قسمتهای مختلف دانشگاه صحبت کردیم و من جاهای مختلف رو نشونش دادم و خیلی خوشش اومد.
نمی دونم چرا اینو نوشتم. ولی فقط همینو بگم. خدا نیافریده اونی که زیرآب منو بزنه. کله پاش می کنم. امروزم به اون دوستم گفتم تو باید طرف ما باشی فهمیدی؟ اونم گفت معلومه پس فکرکردی طرف کیم . اینم یه معضلیه تو این جامعه. عین کارخونه است. تو ایران می گفتن کارخونه کارنکن اینحا هم همینه. یه مشت کارگر مردن دیگه.
من دیروز جواب ایمیل توهین آمی یکی از بچه ها رو اینطوری دادم
"باشه موردی نیست همون کارو می کنم. وقت ندارم دیگه بهش فکر کنم" یارو انگاردنبال دعوا مرافعه می گشت منم دیگه جوابشو ندادم. امروز از یکی شنیدم گفته می خواد استعفا بده. می گفت تو حالا صبر کن تا طرف استعفا بده. من گفتم برای من فرقی نمی کنه کی بیاد و کی بره. من دارم کارخودمو می کنم. چون هیچکدوم با هم هیچ فرقی ندارن.
مهم نیست این چیزا دارم کری می خونم!
ما امشب رفتیم رستوران الکساندر برای یکی از دوستانم که گفتم اومده. کلی آدم بودیم. من و مازیاروپگاه و افشین و هما این آخر بودیم. مخصوصا من و مازیار و پگاه و افشین اینقدر گفتیم و خندیدیم گاهی محسن اینا هم همراهی می کردند. بعد دیگه شروع کردیم به اینکه من دارم می رم ایران عروسی کنم بعد افشین قرار شد با من ازدواج کنه و همینطوری خاله بازی تا اینکه مازیار اینا جدیش کردن و قرار شد افشین به جای معین بیاد ایران و آقا اصلا ایران چیه همین الان برو عاقد پیدا کن و ما خودمون عاقد داریم و نه کشیش بیار و اون یکی گفت نه کشیشو اونبار اینقدر سربه سرش گذاشتیم دیگه برای ما نمیاد و همینطوری الکی الکی کلی عکس گرفتیم. افشین بیچاره واسه مادسر سفارش داداونم چونکه می ره سرکار بیچاره. اقا مجبورکردن به هم دسر بدیم و چهارنفر دستمال گرفته بود بالا سرمون اون یکی با نمکدون نمک می ریخت. مرده بودیم ازخنده. تا ما حواسمون پرت شد مازیار رفت به رستورانیه گفت اینا نامزد شد الان دسر بیار. دسر آورد با فشفشه . درحقیقت اون سفره عقد شده. محسن هم عاقد شده بود هرچی یادش بود و بلد بود می خوند افشینم هی با من دعوا می کرد می گفت زودباش بگو بله آبرومون رفت. آخرش خوشبختانه اینتراپت خورد وسط خطبه سوم که من کشش می دادم با اجازه صاجب رستوران و این و اون خلاصه قضیه شلوغ پلوغ شد و عکس گرفتیم. وای ولی بعد افشین مجبور شد غذای منم حساب کنه و کلا چهل دلار پول داد بیچاره. دلم سوخت براش طفل معصوم.
حالا اولش شوخی شوخی شروع کردند بعد اینطوری جدی جدی شد ولی گفتن به کسی نمی گیم.
هه هه هه ولی خیلی خندیدیم. جاتون خیلی خیلی خالی بود. ماها همه هنرپیشه ایم.
دوست ایرادگیرم یکیشون اومده ساسکاتون. الان زنگ زده می گه که من پنج تا شماره توی لیست مای فیوریت داشتم یکیشم شماره تو رو دادم. ولی تو که جوااب نمی دی. بعدبا خودم گفتم اصلا تقصیرخودمه که شماره اینو دادم. (حالا یه بارم بیشتر زنگ نزده بود نمی دونم چیکارداشته)
گفتم خوب بذارش تو لیست مای هیترد. می گه آره راست می گی خودبخود ایگنور می شی. هه هه هه.
خیلی اعصابم ضعیف شده. استرس همه انرژیمو می کشه. منم که حساااس
اگه برگردم به پونزده سال پیش فقط و فقط می رم دنبال قرطی بازی. تقصیرمامان بابام شد که به این مسیر افتادم. خواهر کوچیکم از کلاس اول دبستان گشادبازی درآورد دیگه ولش کردن. منو حلواحلوا کردن به این روز افتادم. فکرشو می کنم اشکام سرازیر می شه....
پوست انگشتام دیشب یه کمی کنده شده بودو خون از لای درزش تراوش می کرد و می سوخت. به خاطر سرما. آقا از کرم و دستکش گرم فراموش نشود.
برای ونوس جان در کندیدیسی موفقیت و پیروزی وسرافرازی آرزومندیم
.
برمی گردم
ما دیشب تا دو خونه مریم بودیم و جیغ زدیم. یعنی ما پنج نفریم که اگه به هم بیفتیم اینقدرکل کل می کنیم که آخرش سرسام بگیریم. بیشتر این کوچیکترا که تازه اومدن و هایپرن بحث می کنند. الان زیاد احساسی ندارم ولی یه پسره از دوستای ما هست با هیچکی به جز دوست دخترش نیست اونموقع گاهی گداری اگه منو با یه پسری ببینه که حرف می زنم می بنده به ریشم حرصم درمیاد. یعنی یه لیست برای خودش ساخته از مجموعه پسرایی که با من افیر داشتن یا من دامپ شدم یا اونا!!!! خنده است بر اخودش. دیشبم دوتا از بچه های مافیا یه نیم ساعتی اومدن خونه مریم همینطوری محض احوالپرسی و اینا نشستند. از شانس ما این رئیس مافیا که با همه پسرخاله است افتاد بغل دست ما. من از بس می دونستم که جو اونجوریه حتی بهش مستقیم نگاه نمی کردم (هرچند خیلی دلم می خواست چون تی شرتی رو که برای تولدش هدیه گرفته بودم پوشیده بود و من هی کنجکاو بودم برگردم مستقیم نگاه کنم منتها خودشم آلرت بود!! جالا ببین اگه بچه ها اونو بدونن چقذر حرف دربیارن بگذریم که من برای تولد هرکسی یه چیزی می خرم) و سرم همش اونور طرف رزیتا بود ولی آخرش این دوست پسرمون هی به من می گفت این عموهه خبریه؟ وااای می خواستم خفش کنم خودش می دونست گفتم یعنی دهنتو سرویس می کنم. اینجا اینقدرکوچیکه با هرکی بگردی می خوان ببندن به ریشت و تازه ما به این نتیجه رسیدیم که پسرای ایرانی بعضی هاشون بدحسودن. حتی اگه دوست زنش باشی اونه که باید نظر بده. یه بارم دوستم زنگ زده غیر مستقیم منو سین جیم می کرد می گفت راستی فلانی قصدازدواج نداره؟؟ چرا آخه ؟ فلانی چی؟ اون نمی خواد زن بگیره؟ خوب من چه می دونم. منم بهش گفتم درسته که ما ها همه تو یه محیطیم ولی پشت سر هرکدوم از اینا تو ایرانش یه ایل و طایفه است کی حال داره بکشه و ببره . هرکی یه جا زندگی می کنه دیگه یه مقدار رفتم رو منبر طرف ذهنش پاک و مبرا بشه اینقدر افکار شیطانی نداشته باشه.
امشب که اصلا بماند به جز وبلاگم هیچکس نمی دونه من سه ساعت تو مارکوس هال با یه عده آدم که باراول بود می دیدمشون اینقدر چرت گفتیم و خندیدیم. یکی لهستانی بود خدای جوک اون یکی فرانسوی کلی فارسی یاد گرفته بود اون یکی کانادایی چینی تبار و یه پسره دلقک ایرانی.
هیچ کس نمی دونه و مهمم نیست چون من خیلی دختر خوبیم. خیلی
. و دنبال لاوترکوندن و چت الکی نمی رم.