-
سرکوفت
پنجشنبه 18 فروردینماه سال 1390 22:22
باورتون نمیشه من چه بدبختی دارم. هی می گم اینو مسترش کن بره. تو فکرش هستم البته. هفته هایی که به استادم ریپورت نمی دم که کلی غر می زنه. من اصلا بلد نیستم ریسرچ کنم. خیلی خنده داره یک کلویی چیزی می دم به استاد اونم میره ریسرچ می کنه. وقتایی که جلسه داریم من اگه براش یک گزارش کامل فرستاده باشم می ره یه سری مقاله که اصلا...
-
حسرت
دوشنبه 8 فروردینماه سال 1390 09:03
امشب دوست داشتم با افشین برم تئاتر. تئاتر البته برای خود تئاتر. نرفتم. حسسرت. امروز یه مایو ی رنگین کمانی داشتم. آبش خیلی گرم بود. آب دریاچه بعد می خواستم برم فیسبوک بزنم swimming swimming swimming حس شناوری وسبکی. یکساعت بعدش خونه بودم. از خواب بیدار شدم نشستم دیدم توی قبرم. قمشه ای می گه مردم ازقبر می ترسند. این...
-
یک جامعه هزارمعضل
شنبه 6 فروردینماه سال 1390 00:11
سیاست خیلی پیچیده است. یک گروه یه مملکت قراره جهت دهی بشه. آدمهای کارشکن دوروبرمون ریخته. یه کار مفید انجام می دن ده تا مضر. ضررشو باید تقبل کرد چرا که منفعت از بین نره. فکر می کنم آدم وقتی که می خواد تاثیر بذاره باید می نیمم تاثیرات مخرب رو بگیره. دوتا چیزی: ۱- تفرقه اندازی و آشوب فکری که من دیدم خیلی ها ایجادکردند...
-
بچه ها بیاین غربزنیم
پنجشنبه 4 فروردینماه سال 1390 04:23
من دیگه پشت دستمو داغ کنم با ایرانیا برم قهوه. دو تا میز ایرانی نشسته هرکی یه چیزی می گه. کلا اصلا با ایرانیا نباید فهالیتهای خیلی صمیمانه داشته باشی. معلوم نیست تو مغزشون چیه. ازدور همه عاشقتن. از نزدیک نه. بعدشم مشکل دیگه صمیمی شدن با اینا اینه که هرکاری می کنی باید باهاشون سهیم باشی میزنن همه برنامه های زندگیتو...
-
Happy Norouz
شنبه 28 اسفندماه سال 1389 02:38
این چهارمین بهاریه که بنده در زمستان سپری می کنم. داشتم فکر می کردم مامانم اینا امکان نداره تا ۳ نصفه شب بیدار بمونن چون به هرحال اونجا دوشنبه روز کاریه !!!! هرجا که هستین و هر ساعتی که سر هفت سین نشستید سال خوبی و خوشی داشته باشین!
-
قوانین ویو درموفقیت
پنجشنبه 12 اسفندماه سال 1389 23:57
قانون اول: تا لازم نیست صحبت کنی صحبتی نکن. مزه نریز. قانون دوم: درست پیش از اینکه سکوتت دیگران رو به ستوه بیاره یه حرفی بزن. قانون سوم: اگر دیگران بی ادب یا ناراحتند مقابله به مثل نکن. کلا هرگز با هیچکس مقابله به مثل نکن. قانون چهارم: اگر در خطر جدی قرار داری فرار را بر قرار ترجیح بده اگر امکانش نیست مقابله به مثل...
-
بصیرت
چهارشنبه 11 اسفندماه سال 1389 08:30
یه روز می رسه که من تو یه نقطه ای مشرف به کل زندگیم ایستاده ام. همه راهو اشتباه رفتم و فقط سه موجود در اون نقطه باقی مونده: من خدا و امیدی که به زوال میره..... هرروز به خدا بگیم چشمهامونو دانا کنه لبهامونو دانا کنه گوشهامون شنوا بشه حواسمون بیدار بشه. حرف اشتباهات نیست. صحبت از دست دادن های متعدده. تمام اون چیزی رو که...
-
سرچشمه
سهشنبه 10 اسفندماه سال 1389 06:47
دیشب خونه مازیار دعوت داشتیم. خوب بود. خیلی خوشمزه درست کرده بودند قرمه سبزیو. من با گوشتهای سفت اینا نمی تونم. احتمالا پیاز خیلی زیادی می ریزه. پگاه گفت شراب سفیدش خوبه. منم در حد نصف جام ریختم. ولی سعی کردم سریع برم بالا. یکی نیست بگه خاک تو سرت. به نظرم هیچ فایده ای نداره فقط خوابم گرفت یه ذره. بعدن که کاری داشتم و...
-
عروس پادشاه
یکشنبه 8 اسفندماه سال 1389 23:01
دیشب تولد یکی از بچه ها بود. وای یک چیزی شدا. اولا که نادخ خل و چل و ماورش داشتیم. یه ریز حرف زدو پرت و پلا گفت. منم رفتم نشستم بعدا تعریف کردم جلو بچه ها هرهرهر خندیدیم. رفته بودیم تو راه دنبال صفا خونشو پیدا نمی کردیم. بعد افشین هرچی زنگ می زد جواب نمی داد. ما یه ساعت وایستاده بودیم جلو یکی از خونه ها که تاریک بود....
-
خراج ملک ری پرداخت می کردم به زلفانت
یکشنبه 8 اسفندماه سال 1389 01:09
این آهنگ نامجو جدیده. http://ia700408.us.archive.org/4/items/MohsenNamjoBaghali/Mohsen_Namjoo_-_Baghali.mp3
-
زندگی دیگران
شنبه 7 اسفندماه سال 1389 02:33
امروز که رئیس انجمن رو تو تیم دیدم گفتم خوب برنامه عید چی شد. گفت ایمیل زدم ببینم بچه ها کمک می کنن یا نه. وا رفتما. با مهسا و لیلا بودم. گفتم عمرا کسی جواب بده. بعد مهسا و لیلا اولش شروع کردن که اصلا اینا از کجا انتخاب شدن و چرا و اینا. بعدشم کلی با من صحبت و دلداری اینکه حالا چیزی نیست خودمون هستیم و برنامه می ذاریم...
-
عزاداری برای یک رویا
جمعه 6 اسفندماه سال 1389 00:25
وای دیروز شام و شب فیلم خونه بهاره و مهدی بود. ما تازه ساعت ده نشستیم به فیلم دیدن. قرار بود یا سه رنگ کیشلوفسکی یا یه فیلم از ارونفسکی (هارون الرشید) ببینیم. منم گیردادم که اره باید requiem for a dream رو ببینیم. مهدی یه لبخندی زد گفت خوب ببینیم. افشینم گفت ببینیم. به کتی گفتم تو که هردقیقه داری با یکی تبانی می کنی...
-
گیلاس
دوشنبه 2 اسفندماه سال 1389 09:13
خواهر مهسا با شوهرش عبدی از ادمونتون اومده بودند. من و لیلا که 45 دقیقه دیرتر هم رفتیم مهسا و خواهرش نبودند. لیلا از زمان ادمونتونش با اینها دوسته. نشستن با عبدی که خیلی بچه باحاله به صحبت. کیک درست کردم روش خامه همزده ریخته بودم. تجربه اول . ولی بردم. دیگه هی دلواپس بودم آب بشه تا مهسا اینا اومدند. خوشم اومد اینا...
-
همین قدر می دونم که ..
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1389 19:54
من می دونم ایران وضعیتش خوب نیست. ولی مگه چقدر فرصت داشته که از یک کشور جهان سوم به یک کشور پیشرفته تبدیل بشه. جنگ ایران و عراق چه ضربه مهلکی به کمر یک کشور نوپا وارد کرد. بعد از جنگ همه چی با آرمان طلبی و شعار وحدت پیش رفت. کسی نیت بدی نداشت حتی اگر راه غلط بود. یک نگاه کوتاه به افغانستان پاکستان و عراق کافیه که نشون...
-
شب فیلم امشب
جمعه 29 بهمنماه سال 1389 09:01
امشب شب فیلم انجمن خودمون بود. بچه های شب فیلم خصوصیمون جز افشین نیومدند. البته دوستای من همشون بودند. حتی آخرش قرعه کشی شد و محمد اولش اسم منو کشید. منم شب اومدم دیدم افشین تو ایمیلهای فیس بوک زده فیلمو برداشتم. خیلی دیگه ناراحت شدم. اندازه وقتی که من دودر می کنم و اونا ناراحت می شن. زری خانوم بلافاصله جواب داده بود...
-
خاطره
جمعه 29 بهمنماه سال 1389 00:00
می خوام اون پست قبلی رو یه کم ماست مالی کنم. هیچی پریشب شله زرد خونه بهاره دعوت بودیم. بهاره یه دختریه تیپ اورانوس. نه بهتر از اورانوس البته. خیلی خونه دار و مهربون. البته سال دیگه قراره بره دانشگاه چون الان برای شوهرش اومده. محسن هم آش پخته بود. خیلی مهمونی خوبی بود. همه بچه شیطونا بودن. بعدشم چند نفر خاطرات تعریف...
-
مرگ
پنجشنبه 28 بهمنماه سال 1389 23:12
یکی نیست به اینا بگه شورشو درآوردین دیگه. اقلا یه چیزی خارج از فیس بوک پیدا کنید بذارین. وای من دیشب رو به موت بودم داشتم از استرس می مردم. صبح سرم داشت می ترکید. با وحوداینکه فکر کنیم ۸ ساعتم خوابیده بودم ولی از فکر زیاد مغزم داشت درد می کرد. بعد به این نتیجه رسیدم زندگی از یک وضعیت کاملا تصادفی پیروی می کنه و پشت...
-
امشب
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1389 08:37
امشب با کارا رفتم کلیسا. یه دراما بوددرمورد روابط خانوادگی. خیلی خوب بازی کردن. بعدش چیزکیک و بلک فورست خوردیم. خوب بود. اما خیلی دوست ندارم به من به چشم یه طعمه نگاه کنند که باید به راه مسیح هدایت بشه. خداییش آدمهای خوبین و خیلی واقع بینانه به مسلمونا کشورمون و مسائلش نگاه می کنند. به نظر اونها کشورهای جهان سوم تحت...
-
وحشت نهفته
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1389 01:43
کابوس کابوس کابوس از وقتی از ایران برگشتم ادامه داره خواب می بینم ایرانم استادم ایمیل می زنه ویزا ندارم برگردم می خوام برم سفارت هیچ نامه ای دال بر اشتغال به تحصیل ندارم. ده دقیقه خوابیدم باوحشت بلند شدم گفتم برم تو وبلاگ بزنم بچه ها یه 75 دلار بیشتر هزینه کنید ویزای مالتیپل بگیرید اینقدر زجر نباشه پشتش. تو کابوسم...
-
همه دیکناتورهستیم
شنبه 23 بهمنماه سال 1389 00:02
یه یادداشتی راجع به دیکتاتورها نوشته بودم که ما بالای سرشون می ایستیم و جشن می گیریم فارغ ازاینکه خودمون همونها هستیم. حالا همین مساله است که جذابیت اونچه که داره درمصر می گذره رو برای من کم می کنه. تو اروپا انقلاب یعنی پیروزی. چون اروپایی ها قرنهاست که کشف کرده اند که برای حق و حقوق جنگیدن متفاوت از جهاد و شهادت است...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1389 03:16
پست قبلی اگه پاک نشه هدفش اینه که هروقت می خونمش به خودم بیام و مستقل باشم از همه چیز. یه کم تن خشن داره و اغراق. ولی اقلا هربار می خونمش جدی می شم.
-
سرت به کار خودت چشم
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1389 03:07
فکر کنم یا دامپ شدم یا هرچی. اورانوس یه ایمیل زده بود که نمیشه صبح تا شب به اعمال بقیه فکر کرد. خوب پس اینقدر دودره بازی دربیار که حالشونو بهم بزنی. من تا حالا این بار سومه که درگیر عشقهای مسخره دیگران شدم. نمی خوام منو وارد کنند. اولش یه اسم شسته رفته برای فعالیتهاشون پیدا می کنند که مثلا می خوایم کار اینتلکچوال...
-
عدس پلوها :D
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 21:14
ای تو روح اونی که ماروگول زد بریم مهندسی مخابرات. مامانم گفت شیمی یا مثلا معماری . بابا گفت معماری. شوهرخواهرم گفت عمرا بذارم برق بخونی. دایی مامانم گفت فقط دندانپزشکی. خودم اگه یه کم شانس و شعور داشتم یه مکانیکی حتی موسیقی حتی نمی دونم مهندسی قدرت. ای خدااااااااااااااااا. من خوشبختم ولی وقتی به منجلابی که توش گرفتارم...
-
از غذای مردم بخورم یا بریزم دور یا چی؟
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1389 01:32
دیروز ناهار مهمون داشتم. یکی از بچه ها با ظرف ناهارش اومده بود. گذاشتمش تو یخچال بعد دیگه یادش رفت ببره. بهش تو فیس بوک پیغام دادم که فردا برات میارمش. گفتش نه باشه برای ناهار فردات. ازاین عدس پلوهای مهمونی درست کرده بود من عدس مدس دوست ندارم . حالا فکر کن! من عمرا نخوردم. امروز رفتم بهش دادم. گفتم خودم ناهار دارم....
-
هچل تراشی
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1389 03:07
دیشب و پریشب استرس زیادی داشتم. پریشب ۵ صبح خوابیدم یا حالا یه کم زودتر. دیشب فیلم دیدم. بعد همش تو ذهنم این چندوقته این بود که استعمارشدم. بهم خیانت شده ازین چرت و پرتا. بعد اصولا که من قوه تخیلم هم خوبه. رفتم یواشکی یه نصفه کلونازپام خوردم ولی نمی دونم تاثیرداشت یانه. ولی امروز احساس کردم وضعیت جسمیم بهبود پیدا کرده...
-
زندگی دوگانه ورونیکا
پنجشنبه 30 دیماه سال 1389 23:50
شب فیلم چیزخوبیه اگه فیلم مورد علاقه من باشه. فیلم مورد علاقه من موزیکش و حسش خوبه. فیلم هنری . حالا به من چه حوصله بقیه سر می ره خدا وکیلیش همین زندگی دوگانه ورونیک مال کیشلوفسکی خیلی زیبا بود. همینی که یکشنبه دیدیم. من و کتی و بهاره گفتیم ما اینو می خوایم ببینیم. شوهر بهاره و رئیس هم گفتن پس ما هم همین. بقیه هم گفتن...
-
شوق
پنجشنبه 30 دیماه سال 1389 20:49
استادم گفت بچه هاش ریختن همه شیرینی ها رو خوردن. خیلی خوب بوده. تابلویی هم که براش آورده بودم رو تو دستش گرفته بود می گفت این واقعا یک قطعه هنری منحصر بفردیه. بیا برای من توضیح بده اینا چیه. تازه تابلوهه خیلی کوچولو بود. مسکاری توی قاب منبت. ولی خودمم خیلی دوسش داشتم. یکی با دور چوبی واسه خودم خریدم. خداروشکردرهرصورت
-
معلق
سهشنبه 28 دیماه سال 1389 23:31
من روز یکشنبه صبح ساعتهای ده یه آنتی هیستامین خوردم و گفتم حالا یه دراز بکشم تا ظهر چون ساعت دو مهمونی دعوت بودم. آقا ساعت ۱۱ با استرس پاشدم دیدم ملت زنگ زدن پیغام گذاشتن. رئیس مافیا زنگ زد که الان میام دنبالت گفتم زشته آخه از الان آدم نمی ره مهمونی. می گه ساعتش عوض شده به تو نگفتیم هه هه هه ... بعدشم یه داستانی که...
-
اشل لباسی
شنبه 25 دیماه سال 1389 18:56
من باکلی خوشحالی رفتم سرچمدون ایرانم. یکی چند تیکه ژاکت از مامانم و خواهر بزرگم گرفته بودم. تو ایران که پوشیده بودم به نظرم اکی بودا. الان من هی اینا رو پوشیدم رفتم جلو آینه احساس می کردم که به تنم گریه می کنند. ژاکت بلنده که دقیقا سایز مامانم بود. اون یکی سایز خواهربرزگم بود که تپلی شده. خوبه چیزای دیگه با خودم...
-
گاگول خانوم
شنبه 25 دیماه سال 1389 00:57
من یه گاگولیم که حدنداره. سر اون پسته ها همه رو کچل کردم. اولش نیومده به خواهرم ایمیل زدم که چرا اینهمه راه رفتیم پسته خریدیم مامان اونا رو نذاشته من اون وکیوم شده ها رو دوست ندارم. خواهرم ایمیل زد که بابا تو چمدونته اینجا نیست. خلاصه بین من و خواهرم دویست و پنجاه تا ایمیل راجع به این قضیه و موجباتش ردو بدل شد. بیچاره...